گذشت...

تابستانی که بی قرارآمدنش بودم ...

تابستانی که برایش روز شماری می کردم...

 گذشت رمضانی که از تشنگیهایش می ترسیدم ...

همه چه زود گذشت ....

آستانه ی مهر آمدو روزی خاطره انگیز به نام جشن شکوفه ها..

و کلاسم باز پرخواهدشد از بوی عطر معصومیت بچه هایی که می آیندتا بخوانند و بنویسند..

کودکانی که مضطربند..گریه می کنند یا آه می کشند...

کودکانی که مادرشان را بیشتر از کیف و دفترزیبا و تمیزشان دوست دارند...

کودکانی که همه امروز حمام کرده اند و بوی موهای شانه زده شان مستت می کند...

امروز خدا می داند ..شاید لرزش دلهای مادران از هر روز دیگری بیشتر بوده..حتی از روز تولدآنها...

مادرانی که برخی از گریه کردن خجالت نکشیدند و گریه کردند...

امروز روز زیبای من است..روز شکوفه هایی که قلبهای کوچکشان یک روزه عاشق من می شود..

و من عاشق آنها...

و عشق زیاد...کلاسم را سنگین خواهد کرد...

موجی از خوف یا بیم و امید...

من نگران ترم ، یا آن مادر خانه دار؟

چقدر دوربین در کلاسم فیلم می گرفت..

و دسته گلهایی که تقدیمم شد..

و آن مادر ندانست که کودک زیبا و معصومش زیباترین دسته گل در نگاه من است...

 عهدی را که بسته بودم هنوز نشکستم

عهدی که برای بوسیدنشان داشتم ..

میخواهم قلبم را بشکافم ...

و...از علی بخواهم که دست حق را روی شانه ام بگذارد...

و نیرو از حق بگیرم ..

چرا که آموزگار کلاس اول بودن ...خطیر تر از توان من است...

شانه هایم سنگینی می کند..

بارها خواسته ام که معلم اول بودن...یا اولین معلم بودن را منصرف شوم..

اما

چه کنم که قلبم را گوشه ی کلاس جا گذاشته ام

برای همه معلمان کلاس اول دعا کنید.


 برگرفته از نوشته های همکار عزیزم خانم معین